۲۶ سال و ۴۱ روز پیش جایی توی شهری پسرکی به دنیا اومد. ۲ سال بعد هم توی یه شهر دور که هرجور حساب کنید ربطی به شهر اول نداشت دخترکی به دنیا اومد. روزگار چرخید و چرخید یه ۲۲ سالی گذشت تا اینکه توی یه روز زمستونی نگاه پسرک افتاد تو زندون دوتا چشم سیاه درشت و قصه آغاز شد. حالا الان دخترک تولدش بود و ما کلی شادی کردیم از سرنوشتی که دچارش شدیم. تولدت مبارک گلم.
متفاوت نبشتیم چون متفاوتمان می آمد!
.
.
.
پ.ن: این صندلی دلش برای صاحبش تنگ می شود..

نظرات ()